رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

نگاهی به سال 90

گل پسری من  سال 90 برای من سال خوبی بود اخه 90/5/4  من و بابایی با هم ازدواج کردیم و از اون قشنگتر  90/6/24 خدا بهترین هدیه اش رو به ما داد پسر مامان از این که زود اومدی تو دل مامانی خیلی خوشحالم از این به بعد ما دیگه 3 نفر ه شدیم.تو سال 90 درسم هم تموم شد  البته  عزیز مامان بعد از اینکه شما بدنیا بیایی باید دوباره ادامه بدم.  ...
27 اسفند 1390

بهار عید ما با نی نی

سلام به گل پسرمون که بهار زندگی من و باباش هست عزیزم عید امسال با سالهای دیگه واسم فرق داره اخه  تو سال جدید  دیگه میایی تو بغلم .درست تو ماه تولد خودم (خرداد) دنیا میایی.امسال عید تو دل مامانی برای خودت جشن می گیری ولی سال دیگه میایی پیش مامان و بابا.الان بابایی رفته سر کار  همیشه برای من و تو زحمت میکشه این روزها خیلی مراقب من هست نمی زاره من دست به چیزی بزنم دیروز بابایی با مامان جون پذیرایی رو تمیز کردن دستشون درد نکنه   سال نو مبارک   جیگر مامان ببخشید دیروز خیلی ترسیدی  من بی احتیاطی کردم اومدم برای خودم شیر موز درست کنم  اومدم که سرش رو  در بیارم همون موقع به برق زدم...
27 اسفند 1390

کالسکه ات رسید

پسر مامان دیروز مامان جون (مامان بابایی) تهران وقت دکتر داشت و کالسکه شما پیش عمه جونت بود اخه زحمت کشیده بود رفته بود کالسکه شما رو تحویل گرفته بود خلاصه ما هم با مامان جون رفتیم تهران کالسکه شما بیاریم اخه دیگه دلم اب شده بود کالسکتو خیلی دوست دارم. ساعت 5 رسیدیم بعد وقت دکتر داشتم  این روزها هم که خیابونها کلی ترافیک اعصاب بابایی خرد شده بود .خانم دکتر(سوزان ناصری) گفت قندت بالا هست  دوباره باید ازمایش بدی ازمایشش خیلی سخته 4 بار پشت سر هم باید خون بدم عزیز مامان غصه ام گرفته  ولی برای اینکه شما سالم باشی هر کاری می کنم عشقم دکتر گفت که الان 900 گرمی قربونت بشم چقدر تو کوچولویی  رادوینم دوست دارم که درشت باشی.  ...
26 اسفند 1390

بدون عنوان

دیشب تولد پیمان دوست خوب بابابیی  بود خیلی خوش گذشت عزیزم مامانی اینقدر اونجا با شما رقصید و حسابی خوش بودی  تا صبح ول نمی کردی همینجوری تکون می خوردی  تو تولد همه به شکمم نگاه می کردند همه تاریخ دنیا اومدنت رو می پرسیدند. عاشقتم رادوین    ...
25 اسفند 1390

اولین چهار شنبه سوری تو دل مامان

 نی نی گولوی من  الان که دارم برات مینویسم بیرون پر از سروصدا هست ولی من نمی تونم برم بیرون بابایی می ترسه میگه  خطرناکه ولی خیلی دلم می خواد برم بیرون .یاد پارسال افتادم من و بابایی نامزد بودیم با پوریا (پسر عموم)امید (پسر عمه ام) رفتیم پیش فرید (پسر دایی بابایی) تو کوچه  اونها خیلی شلوغ بود همه می زدن می رقصیدن ولی دیگه امسال رادوینم رو دارم نمی تونم برم. الان هم بابا مامان جون (مامان بابایی خودم) میان اینجا چند روز اینجا هستن. می خواستم سبزی پلو با ماهی بزارم ولی نشد   سوپ گذاشتم  .  بابایی سر کاره دیگه الان  میاید برم شام رو بزارم بوسسسسسس هم واسه بابا هم واسه رادوینم    ...
24 اسفند 1390

شروع ماه 7

عشق زندگی مامان و بابا امروز 6 ماهگیت تموم شد وارد ماه 7 شدی  دقیقا 2 ماه و 20 روز مونده تا بیای تو بغلم  نمیتونم احساسمو بگم فقط میگم که واقعا عاشقتم الان که دارم  می نویسم کلی ابراز وجود میکنی با هر تکونی که می خوری دل منو اب میکنی. شکم مامانی یک کوچولو بزرگتر شده رادوین مامان استرس دارم که نکنه خدای نکرده زودتر از وقت خودت بیای عزیزم این  2 ماه رو هم صبر کن سر وقت بیا .پسرم 
24 اسفند 1390

ضایع کردن مامان

 بعضی روزا پسر مامان خیلی زیاد شیطونی می کنی اینقدر به مامان لگد میزنی که نمی تونم بخوابم و شکمم از حالت خودش در میاد کج میشه و بعضی وقتها می ترسم. این وقتها هست که به بابایی میگم بیاد ببینه داری چی میکنی  بیچاره بابایی با چه ذوقی میاد تا هنرنمائی شما رو ببینه وقتی دستشو میزاره رو شکمم  دیگه تکون نمیخوری خسته میشه میره.اخه پسرم چرا وقتی بابایی میاد تکون نمی خوری؟کافیه بابایی  ده قدم دور بشه دوباره شروع میکنی به شیطونی.البته من فکر میکنم بخاطر ارامش دستهای بابایی هست که اروم میشی  
17 اسفند 1390

هفته 27

عسل مامان چند روز که احساس میکنم دیگه بزرگتر شدی اخه شکمم همش می خاره  انگار پوستش داره کش میاد خیلی اذیت میشم به قفسه سینه ام فشار میاد .ولی عیبی نداره گل پسر مامان وقتی تکون میخوری همه اینها یادم میره بعضی وقتها که بابایی دستشو میزاره رو شکمم خودتو گرد و سفت  میکنی  این روزها در گیر تزئین سفره هفت سین  هستم اخه می خوام سبزه عیدمون با اسم پسر نازم(رادوین)باشه درستش کردم عکسشو میزارم.   ...
15 اسفند 1390